
برکه
February 05، 2012
در بروژ

December 19، 2011
صلح با جهاد
We want PEACE with JIHAD
تا آنجا که ما دیده ایم و شنیده ایم و خوانده ایم، جهاد همواره با خشم و خون و نفرت همراه است و ابزاری بوده برای تهدید و فشار. این که برادران جهاد گر ما چگونه می خواهند جهاد را همنشین صلح کنند، به باز تعریفی از مفهوم صلح وابسته خواهد بود که در آن کبوتر صلح شاخه زیتون به نوک گرفته و در قبه الخضرا آرام گرفته و چشم اندازی دلفریب را در پیش چشم مومنان نمایان ساخته، اما از این جا تا ماوای او تا چشم یاری می کند خون کافران است.
November 25، 2011
دونده
و شاید هم لجاجت با خود!!!
October 10، 2011
Machine Gun
امروز حال بدی داشتم، دلگیر و افسرده و تنها. یه حس بدی روم سنگینی می کرد. نمی دونستم دور و برم چه خبره اما حس می کردم خوک ها به جنب و جوش در اومدن و خبرهای بدی در راهه. انگار که تفنگ هاشون رو فشنگ گذاری می کردند.
از همه چیز بی خبر بودم و دستم به جایی بند نبود فقط سنگینی هوا رو تحمل می کردم. همه چیز دور و برم غیر قابل تحمل بود. میز کارم رو نگاه کردم دیدم که چقدر حالم رو بد می کنه. دور از نگاه همکارام دو تا عکس از مقامات عالیه که رو میز چسبونده بودند رو مچاله کردم و انداختم سطل آشغال، چیزهای دیگه ای هم بود که چون در برابر همکارم بود نتونستم ترتیبشون رو بدم. بلند شدم و رفتم جلوی میز همکارم نشستم اما روی میز اونم پر نوشته های عربی بود، هر جا می رفتم این نوشته ها پیش روم بود و نمی تونستم بهشون دست بزنم و از طرفی هم نمی تونستم چشم ازشون بردارم انگاری که روی مردمکم حک شده و در همه جا باید دیده شود و این حالم رو بدتر می کرد.
چند تا پیام روی گوشیم نوشتم تا به دوستام بفرستم شاید که برایم تسلایی شود اما همه رو پاک کردم تا روز شون رو خراب نکنم. از بخت بد آی پادم* همراه نبود تا دوای دردم شود. این هوای سنگین روی دل من ماند و ماند و به درازای روز ماسید تا که اکنون کمی سبک تر شده ام و دارم به آهنگ Machine Gun گروه Portishead گوش می کنم ورگبار گلوله های آهنین و آهنگینه که به مغزم اصابت می کنه و پایانی همدلانه برای این روز بد با صدای خواننده اش(Beth Gibbons) که غمگین و معصوم در میانه هیاهوی این تفنگ ماشینی شوم می نالد.
