مرگ انتهاي مردن است.
زندگي توده هاي بشر در امتداد زمان همواره در زير سايه اين جمله ميشل دو مونتي بوده است.بشري كه در طول زنده بودن خود همواره گرفتار روزمرگي هايش بوده و هيچ رويايي به ذهنش راه نبرده و هيچ جرقه اي در دلش شعله ور نگشته است و در امتداد بودن خود تنها مرگ را مي بيند.زندگي اش گذر در جاده اي بوده كه در هر سويش بوته هاي زندگي شعله ور و هزاران نغمه در هوايش او را مي خواند و بر سقف آسمان،ستاره هايش چشمك زنان او را به سوي كهكشان هاي جاودانگي مي خوانند.
اما او سر به زير انداخته و با تسبيحي در دست،با توهمي از آينده،بي لحظه اي درنگ در اين حجم سبز،تنها به پيش پايش نگاه مي كند تا از سنگريزه هاي پيش رو به سلامت گذر كند.بي خود و بي جهت مي رود و خود را مي فرسايد و مي فرسايد تا ناگاه خود را در آغوش شاهد مرگ مي يابد.همان لحظه اي كه زندگي اش را معني مي كرد،همان گريز نا گزيرش.
مرد اما هيچ با خود نگفت كه زندگي در امتداد لحظه لحظه هاي زيستن است.


