مردن


مرگ انتهاي مردن است.
زندگي توده هاي بشر در امتداد زمان همواره در زير سايه اين جمله ميشل دو مونتي بوده است.بشري كه در طول زنده بودن خود همواره گرفتار روزمرگي هايش بوده و هيچ رويايي به ذهنش راه نبرده و هيچ جرقه اي در دلش شعله ور نگشته است و در امتداد بودن خود تنها مرگ را مي بيند.زندگي اش گذر در جاده اي بوده كه در هر سويش بوته هاي زندگي شعله ور و هزاران نغمه در هوايش او را مي خواند و بر سقف آسمان،ستاره هايش چشمك زنان او را به سوي كهكشان هاي جاودانگي مي خوانند.
اما او سر به زير انداخته و با تسبيحي در دست،با توهمي از آينده،بي لحظه اي درنگ در اين حجم سبز،تنها به پيش پايش نگاه مي كند تا از سنگريزه هاي پيش رو به سلامت گذر كند.بي خود و بي جهت مي رود و خود را مي فرسايد و مي فرسايد تا ناگاه خود را در آغوش شاهد مرگ مي يابد.همان لحظه اي كه زندگي اش را معني مي كرد،همان گريز نا گزيرش.
مرد اما هيچ با خود نگفت كه زندگي در امتداد لحظه لحظه هاي زيستن است.


چراغي بياويز


به رویایت
چراغی بیاویز
چرا که ماه حیله گر است
و منبع نوری نامطمئن


ستارگان
پرتو هایی در غلاف پوشیده اند
گسترده بر صفحه ای سیاه


چگونه کوه نیمه شب را صعود می کنی؟
با نردبانی از نسیم؟
بی شک
راه های بی شماری به قله می رسند
به رویایت چراغی بیاویز!




Rose Auslaender



كبوترانه

نا ساز به ساز عالم چه زني چنگ
كاين پنجه شود خونين
دل خون نشود جاني
دل هاشان به قفس آراسته
پاها همه خاك آلود است.


اين نغمه كه مي زني، از بال كبوتران چكيده است.
بر بام نشين و آسماني باش.
باد از غم ايام به آواز آمد
هين زخمه زن و هم آوازي كن.

چنين گفت بنجامين باتن

برای کاری که انجام دادنش ارزش داره هیچوقت دیر نیست
هیچ محدودیت زمانی وجود نداره، هر وقت خواستی شروع کن میتونی تغییر کنی یا میتونی همونطوری بمونی هیچ قانونی برای این چیزا وجود نداره میتونیم بهترین چیزا یا بدترین چیزا رو بسازیم.
امیدوارم تو بهترینش رو بسازی
و امیدوارم با چیزایی روبرو بشی که در تو انگیزه به وجود بیاره
امیدوارم چیزایی رو حس کنی که هرگز حس نکردی
امیدوارم با آدمایی آشنا بشی که زاویه دید متفاوتی دارن
امیدوارم طوری زندگی کنی که بهش افتخار کنی
.
.
.
اگه فهمیدی که اینطور نیست
امیدوارم قدرتش رو داشته باشی که همه چیز رو از اول شروع کنی
 
 قسمتی از فیلم بیاد ماندنی
The Curious Case of Benjamin Button

هم كلاسي ها

88/8/8 تو همين مدرسه
اين قراري بود كه فارغ التحصيلان دبيرستان شهيد رجايي(سازمان ملي پرورش استعدادهاي درخشان)در سال 80 در آخرين روزهاي تحصيل خود در اين مدرسه با يكديگر گذاشته بودند.قولي كه در ابتدا يك شوخي يا يك آرزوي دست نيافتني مي نمود اما وقتي به اين روز نزديك مي شديم تماس ها از فراز سال ها جدايي دوباره برقرار شد و هر كسي در دفترچه تلفن قديمي خود به دنبال هم كلاسي اش مي گشت تا اينكه همه مطمئن شديم كه اين آرزوي محال در آغوش ماست.
و بدين ترتيب در روز جمعه 88/8/8جمعي از هم كلاسي ها پس از هشت سال كنار هم گرد آمدند و يك روز خاطر انگيز رو در ذهن يكديگر به يادگار گذاشتند.لحظاتي كه رنگ و بوي 7 سال كنار هم بودن رو داشت كه قابل توصيف نيست.
اما جالب اينكه اين روز خاطر انگيز با يك قرار رويايي ديگه به پايان رسيد.
99/9/9تو همين مدرسه.