February 05، 2012

در بروژ

هشدار: ابتدا فیلم را ببینید، این نوشته شامل پایان فیلم نیز می باشد.


     دو خلاف کار که در ماموریت آخر خود، اصول کاری رییس خود، هری ( رالف فاینس) را زیر پا گذاشته اند و باعث قتل یک بی گناه شده اند، از لندن اخراج و به تبعیدگاه موقت خود شهر توریستی بروژ فرستانده می شوند.
     کن (برندان گلیسون) در حال گشت و گذار در شهر و لذت بردن از تعطیلات اجباری خود می باشد. اما ری (کالین فرل) که دچار عذاب وجدان است این شهر زیبا هم برایش جهنم است و دائم در عذاب و تشویش به سر می برد. ری در آخرین ماموریت کاری خود پسر بچه ی بی گناهی را کشته است. کن همکار پیش کسوت وی نیز سال ها پیش در یک ماموریت کاری به ناچار مرد 50 ساله ی آب نبات فروشی را به کشته است. اما کن با توجیهاتی دم دستی خود را تبرئه کرده است تا از رنج خود بکاهد ولی ری به هیچ روی نمی تواند با این عمل خود کنار بیاید. ری به یک رابطه ی عاشقانه، مشروب و مواد مخدر هم تن می دهد تا تغییری در اوضاع روی دهد اما رنج سر جای خود است. براستی که این گره از آن گره های کوری است که کسی توان گشودنش را ندارد. تا آنجا که وقتی ری بر روی نیمکت پارک اسلحه را بر روی شقیقه اش می گذارد، در عین دلخراش بودن نمی توان سرزنشش کرد و تنها باید چشم ها را بست تا کار را تمام کند.
     به ناگاه حکم مرگ ری توسط هری صادر می شود و کن مامور اجرای حکم است. کن در دوراهی عذاب آوری گرفتار شده است که مرگ تنها فرجام آن است؛ مرگ ری یا کن. کن خود را مدیون هری می داند و اجرای دستوراتش را بر خود واجب می داند ولی از سویی دیگر کشش دوستانه ای هم به ری دارد و معتقد است باید فرصت دوباره ای (فرصت خوش خدمتی به هری یا جبران گناه؟) به او داده شود.
     در نهایت اما وجدان کاری کن بر او غالب می شود و با اسلحه به سراغ ری می رود اما ری را بر روی نیمکت پارک می بیند که اسلحه را بر روی شقیقه خود گذاشته است و این یکی از بیاد ماندنی ترین سکانس های سینمایی است که مارتین مک دونا آن را با سادگی هر چه تمام تر کارگردانی کرده است. فرجام این سکانس کل فیلم را دگرگون می کند؛ با گلوله ای که شلیک نمی شود.
کن سرپیچی از دستور هری را به وی اطلاع می دهد اما می ماند تا بر مبنای اصول کاری به کیفر نافرمانی اش برسد. با ورود هری به شهر بروژ ماجراها وارد فاز جدیدی می شود. سکانس های گفت وگوی هری و کن در کافه و برج ناقوس بسیار زیبا و به یاد ماندنی است. فرار ری از بروژ هم ناکام می ماند تا او در همین شهر بهشتی-جهنمی به کیفر عمل خود برسد.
     ماجرا تا به آنجا پیش می رود که در پایان با شلیک گلوله ای توسط هری دوباره برمیگردیم به اول ماجرا؛ مرگ پسربچه بی گناه. اما این بار هری که پایبند به اصول کاری خاص خودش می باشد با شلیک آخرین گلوله تاوان اشتباهش را پس می دهد. او تکلیف خود را پیش از این ها مشخص کرده و نمی گذارد زندگی اش زیر سایه عذاب وجدان ادامه پیدا کند.
     در سکانس پایانی که ری در حال جان دادن را، با برانکارد سوار آمبولانس می کنند، ارجاع مستقیمی است به فیلم راه کارلیتو (Carlito’s Way) اثر برایان دی پالما و تلاش نافرجام چارلی کارلیتو برای دست شستن از زندگی تبهکارانه و بنا کردن یک زندگی نو با عشق باز یافته اش. بدین سان مک دونا می رساند که ری نیز راهی برای فرار از جنایتش ندارد و باید تقاصش را پس دهد.







December 19، 2011

صلح با جهاد

امروز اخبار تلویزیون ضرغامی تصاویری (خوشبختانه صدا قطع بود) از تظاهرات مردم پاکستان رو نشون می داد که نمی دونم واسه چی تو خیابون ریخته بودن (به گمان باز هم باید پای آمریکا درمیان باشد). اما صحنه ای که برایم بسیار جالب بود تصویر مردی پاکستانی بود که پلاکاردی در دست داشت با این متن:
We want PEACE with JIHAD
تا آنجا که ما دیده ایم و شنیده ایم و خوانده ایم، جهاد همواره با خشم و خون و نفرت همراه است و ابزاری بوده برای تهدید و فشار. این که برادران جهاد گر ما چگونه می خواهند جهاد را همنشین صلح کنند، به باز تعریفی از مفهوم صلح وابسته خواهد بود که در آن کبوتر صلح شاخه زیتون به نوک گرفته و در قبه الخضرا آرام گرفته و چشم اندازی دلفریب را در پیش چشم مومنان نمایان ساخته، اما از این جا تا ماوای او تا چشم یاری می کند خون کافران است.

November 25، 2011

دونده

عکسی خبری از دونده ای فلسطینی که ناخود آگاه تبدیل به استعاره ای از وضعیت مسلمانان می شود که در مسیر حرکت تاریخ همه چیز خود را از دست داده اند و در وضعیتی مضحک و تراژیک تنها پاسدار تعصب هستند. از سویی با حضور در این گونه مسابقات، تمدن غالب را می پذیرد و از سویی با حجاب خود به لجاجت با همان تمدن غالبی بر می خیزد که خود آن را پذیرفته است و در بازی آن های آن شریک است.


و شاید هم لجاجت با خود!!!

October 10، 2011

Machine Gun

امروز حال بدی داشتم، دلگیر و افسرده و تنها. یه حس بدی روم سنگینی می کرد. نمی دونستم دور و برم چه خبره اما حس می کردم خوک ها به جنب و جوش در اومدن و خبرهای بدی در راهه. انگار که تفنگ هاشون رو فشنگ گذاری می کردند.

از همه چیز بی خبر بودم و دستم به جایی بند نبود فقط سنگینی هوا رو تحمل می کردم. همه چیز دور و برم غیر قابل تحمل بود. میز کارم رو نگاه کردم دیدم که چقدر حالم رو بد می کنه. دور از نگاه همکارام دو تا عکس از مقامات عالیه که رو میز چسبونده بودند رو مچاله کردم و انداختم سطل آشغال، چیزهای دیگه ای هم بود که چون در برابر همکارم بود نتونستم ترتیبشون رو بدم. بلند شدم و رفتم جلوی میز همکارم نشستم اما روی میز اونم پر نوشته های عربی بود، هر جا می رفتم این نوشته ها پیش روم بود و نمی تونستم بهشون دست بزنم و از طرفی هم نمی تونستم چشم ازشون بردارم انگاری که روی مردمکم حک شده و در همه جا باید دیده شود و این حالم رو بدتر می کرد.

چند تا پیام روی گوشیم نوشتم تا به دوستام بفرستم شاید که برایم تسلایی شود اما همه رو پاک کردم تا روز شون رو خراب نکنم. از بخت بد آی پادم* همراه نبود تا دوای دردم شود. این هوای سنگین روی دل من ماند و ماند و به درازای روز ماسید تا که اکنون کمی سبک تر شده ام و دارم به آهنگ Machine Gun گروه Portishead گوش می کنم ورگبار گلوله های آهنین و آهنگینه که به مغزم اصابت می کنه و پایانی همدلانه برای این روز بد با صدای خواننده اش(Beth Gibbons) که غمگین و معصوم در میانه هیاهوی این تفنگ ماشینی شوم می نالد.

May 20، 2011

اشک در دوات


      مدت هاست که قلم از دستم افتاده و از دنیای خوشنویسی دور افتاده ام، گر چه آن شور و اشتیاق همچنان در من سوسو می زند. بی تاب آن لحظه ها هستم که قلم در دست بگیرم و در تنهایی خودم با موسیقی همراه شوم، حسین سمندری، علی اکبر مرادی، کلهر، سیما بینا، شجریان و.... مرکب را در دوات بچکانم، کاغذ مشق هایم را خط کشی کنم و قلم را به راه اندازم. آن روزها که گشایشی رخ داد و در کنار کار فراغتی حاصل می شد و پیله تنهایی نورانی می شد، به نور سینما، موسیقی، کتاب و خوشنویسی. این مجالس خوشنویسی برایم چنان آیینی و دلنشین شده بود که وقتی آن خلوت و دنیای شخصی را از دست دادم دیگر نتوانستم در جای دیگر و در حضور دیگران آن آیین را به جا بیاورم.
      دوران آن چله نشینی چندی است سپری شده و من نتوانستم با شرایط جدید کنار بیایم. نه دیگران با من کنار آمده اند و نه من با محیط. همچنان زود رنج و حساسم. و چنین شده است که ماه هاست دست به قلم نبرده ام و تنها حسرت آن را بر دل دارم و به دنبال کنجی که پیله تنهایی ام را بر آن استوار کنم.
پیله ای تاریک از خورشید های نئون
پیله ای خاموش از آوازهای دروغ
پیله ای بدون یارانه و کارانه
پیله، حتی اگر پروانه اش مرده به دنیا بیاید.